امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر کام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از راه مرو سایه ٬ که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راه روان است

میان ماندن و رفتن
هیشه حادثه جاری است
سکوت تلخ بریدن
صدای سرد شکستن
و رابطه گاهی...
چون خطی صاف وبی انتهاست
و گاهی...
منحنی زیبایی است از تبسم لبهایت
حکایت غریبی است
میان ماندن و رفتن
و رابطه گاهی...
نرفتن و ماندن
و گاهی...
برای ماندن باید رفت.