از این جا رو به جایی نیست: جای پای رهرویی پیداست . کیست این گم کرده ره ، وین راه ناپیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر زین ره چه می جوید؟ از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟ به شهری که اندر آغوش سپید مهر. به باران سحرگاهی خدایش دست و رو شسته است.
به شهری کز همان لحظه ازل. بر دامن مهتاب عشق ، آرام بغنوده است.
به شهری کش پلید افسانه ی گیتی . سرانگشت خیال از چهره ی زیبایش بزدوده است. کجا؟ ای رهنمود راه گم کرده بیا برگرد. در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان کسی را آشنایی نست!
22 سال پیش در یک شب مهتابی و زیبا ناگهان ستاره ای درخشید هیچ کس متوجه روییدن ستاره نشد و هر کس سرش به کار خودش گرم بود ستاره خوشحال بود که به دنیای پر زرق و برق آدمها اومده بود و نمی دونست که این دنیا چقدر بی رحمه سالهای اول همه روز اول مرداد به سراغش میومدن و کنارش بودن و تولدش رو بهش تبریک می گفتن اون فکر می کرد همیشه دنیاش به همین کوچیکی می مونه و نمی دونست که روزی می رسه که حتی عزیز ترین و دوست داشتنی ترین همراهش که حاضر بود همه زندگیشو فدای یه لحظه با اون بودن کنه این روز که باسه ستاره مهمترین روز زندگیش بود فراموش کنه از صبح که بیدار شد همش چشمش به در بود و گوشش به صدای زنگ تلفن تا اون دوستش بهش زنگ بزنه یا بیاد سراغش ولی .... روز اول مرداد امسال هم تموم شد و لی از اون خبری نشد 22 سال پیش در بیمارستان امام حسین تهران پسری به دنیا اومد که هیچ کس ازش نپرسید که دوست داری بری تو دنیای آدمها یا نه ولی الان من تو دنیای آدمها هستم و جدا از اینکه زندگی باسم اون جشن رویایی که می پنداشتم هست یا نه من هستم