تبليغاتX
پشت دیوار شب

پشت دیوار شب

و خداوند عشق را آفرید...

بوی عیدی....!!!!!

بوي عيدي، بوي توپ، بوي کاغذرنگي،
بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،
بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

شادي شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،
بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

فکر قاشق زدن يه دختر چادرسيا،
شوق يک خيز بلند از روي بته‌هاي نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

عشق يک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

بوي باغچه، بوي حوض، عطر خوب نذري،
شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن،
توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،
با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 21:11  توسط علیرضا  | 

نا مهربان

ساقی ِهمیشه ، تشنه ام یک جرعه از جامت بده


امشب توای نامهربان در خلوتت راهم بده

 


این را شبی گفتم به تو با چشم های خسته ام


آه از غرور تلخ تو امشب دگر شکسته ام

 

امروز ای مست از غرور تنها تر از شقایقم


فردا که آیی به برم در دست طوفان است تنم

 


فردا که آیی نزد من، دیگر نخواهمت شناخت


گویم به تو دیراست دگر، باید که سوی حق شتافت

 


دستم مگیر و اشک مریز روزی که دیگر مرده ام


پا برغرورت مگذار روزی که دیگر رفته ام

 


بر روح پوسیده ی من، کوک مزن، کوک مزن


بر پاره پاره قلب من، وصله مزن، وصله مزن

 


بر رخ فرسوده ی من رنگ جلای عشق مزن


برو دگر ای بی وفا دم از صفا وعشق مزن

 

                                                    http://pic90.picturetrail.com/VOL2310/9939956/17947695/302129374.jpg                      شعر از سحر شاه محمدی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 0:22  توسط علیرضا  | 

چرا عاشق نباشم

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
 نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سر گرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد


 پس چرا عاشق نباشم
پس چرا عاشق نباشم

http://fc05.deviantart.com/fs29/i/2008/089/f/2/Dark_love_by_AmMoon1k.jpg

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست ،
 نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست ،
نیست 


من که می دانم اجل ناخوانده و بیدادگر
 سرزده می آید و راه فراری نیست ،

 نیست . . . . .



 پس چرا عاشق نباشم؟
 پس چرا عاشق نباشم؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 0:15  توسط علیرضا  | 

....

تو هم درد مرا تسکین نخواهی داد می دانم

فقط آرامشم را می دهی بر باد می دانم

علیرغم تمام لحظه های آشناییمان

تو هم دیگر نخواهی کرد از من یاد می دانم


http://souzheh.persiangig.com/1da9%5B1%5D.jpg

و حتی می رسد روزی که وقتی حرفی از من شد

تو خواهی کرد از آن دیوانه صد فریاد می دانم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 16:56  توسط علیرضا  | 

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه شکست ....


شیشه ای می شکند ...



 یک نفر می پرسد...

که چرا شیشه شکست؟


 مادری می گوید...

شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،

 شیشه ی پنجره را زود شکست.

 کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،http://usera.imagecave.com/grus/post/mahoor.jpg

 عابری خنده کنان می آمد...

 تکه ای از آن را بر می داشت...



مرحمی بر دل تنگم می شد...

 اما امشب دیدم...

 هیچ کس هیچ نگفت،
http://i13.tinypic.com/504lbgh.jpg

قصه ام را نشنید...


 از خودم می پرسم


آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...
http://i34.tinypic.com/bfp6iv.jpg


+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 21:58  توسط علیرضا  | 

خاطره

پلکهایم روی هم غلطید باز

ابر احساسم میان کوچه های خاطره

نم نمی هرچند بی حاصل.ولی بارید باز

خاطرات سرد و خیس و بی صدا

در میان کوچه های نم زده

در تکاپوی رهایی از فنا

لحظه هایم پشت هم در این ظلام

می دود در سایه های سرد شب

در دل فریاد خاموش کلام

های های گریه ام در این سراب

بار دیگر در میان کوچه های یخ زده

می زند فریاد این دل مرده را


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 0:17  توسط علیرضا  | 

برای ماندن باید رفت....


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

          ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

            دانی  که  رسیدن  هنر  کام زمان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

           دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

        بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از راه مرو سایه ٬ که آن گوهر مقصود

           گنجی است که اندر قدم راه روان است




میان ماندن و رفتن

هیشه حادثه جاری است

سکوت تلخ بریدن

صدای سرد شکستن

و رابطه گاهی...

چون خطی صاف وبی انتهاست

و گاهی...

منحنی زیبایی است از تبسم لبهایت

حکایت غریبی است

میان ماندن و رفتن

و رابطه گاهی...

نرفتن و ماندن

و گاهی...

برای ماندن باید رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 21:17  توسط علیرضا  |